به قلـم نمی آید . همان قدر که گنـگ و مبـهم هر ثانیه هـزار بار از ذهن می گذرند ، این هرز نوشته ها هم گنـگ و بی معـنی اند . مهـم نیست کسـی بفـهمد .
...
شـهاب ردای شوم قاضـیان به تن کرده و چـکش عدالــتش صور اصرافیلی است برای این روزها . و شـهابی به جایـگاه متهم !
زاده شدی ! به کـدام راه رفتی و خرسند از آن گذشتی ؟ دیـدن ، گفتن و شنیدن ، غـم و شـادی ، خنـده ، گــریه ، غـرور ، عشـق ، تنـهایی ...
فرصت زیسـتن را به گوشه ای انداختی ! هوا را مصـرف کردی ، خودت را مصـرف کردی ! و زندگی را جز از کـادر تنـگ چشـم هایت حس نکردی ، درک نکردی!
و تیغه ی گیوتیـن گـردن این روزها را نشـانه رفتـه است .
اعــتــراف !
اعــتــراف سـوزاننده ای است ! که مرد بلنـد پرواز و سـبک سر ، زندگی را به گوشه ای انداخت . پرواز نکرد ، پـرپـر زد ! بوسیـده نشد ، گزیـده شد !
آواز قناری مرگبـار شد و گـذر رود مانند کوشـش بی فرجام تسلی خاطر ، زهر کشنده ی بیـراهه ها . ریـزش سرما از روزنه های مکرر ، ریـزش سرما از زخـم های خنجــر های فاصله . همین ، همین آوار بی هنـگام احسـاس ، همـه قاتـل یک چیز است ، همـان شمـع کوچـک شب هـای خلـوت و بی رهـگذر . حرفی اگر هست ، حرف گـذران بی نهایـت بی عـدالتی است .
بی عدالتی است که حالا شــهابی از میان سالــهای دور گـردن غـرور بلـند کرده و ادعای حیثیـت می کند . چوبه دارش را به گـردن این روزهـا می اندازد . چـهار پایه با لگـد شـهابـی ، با خنـده های هرزی از سر پیـروزی ، به گوشـه ای پرتـاب می شود و چرخـش بی نهایـت ذهن . زمیـن و زمـان می چرخد و صـدای نعره می آید که گفتـه بودم کشـتنت آرزوی هر لحـظه ی ایـن روزهاست .
...
نفس سنــگینی می کند و جــهان سیـاهی می رود . شب طـولانی و سرفـه های بی امان رنـگ و زیبـائی شـب را می دزدد و کابـوس می سازد . نفـس سنگینی می کند ...
طنـاب پاره می شود و جسـدی گنــگ ، اما به ظاهـر پاکیـزه از جنـگ ها روی زمیـن پرتـاب می شود . لجـن از میـان ذهـن ، از میان ریــه ها ، از قـلب روی زمیـن جـاری می شود . می خـزد روی زمین و دور می شـود . فقـط می خواهد از این جسـد دور شود.
می رود تا معصومیـت کـودکـانه ای را از میـان گذشتـه ها جسـت و جـو کند .
میـان کـدام روزهـا ؟ مـیان کـدام فصـل ها ؟ از میـان بازیـهای کودکـانه ، از حیله های خنده دار و شیطانی ! از میـراث عقاید تنـفر آور ، از کــدام راه ؟
از میان سـیاست بازی های بیـهوده ! از رفاقـت ! از درمـاندگی ! از سیــگار ...
معصومیــت روزهایـت از کدام روز شروع کرد به راه سیـاهی رفتن ! کجا قـدم را کج گذاشتی !
سیــگاری به گوشـه ی لب و لبخنـدی از سر رضایت . به جسـد خیره شده . جسدی که ذهنش را فراری می دهد ، جسـدی که اشـکش را جاری می کند ، جسدی که که گــذران زنــدگی اش فقط با مرگــش ادامــه دار است ...
سیـگار نصـفه را به گوشـه ای می اندازد و فریـاد می زند !
فریادی ار سر استیـصال که قـدم هایت به کدام سـو روانه اند ؟ آرزوهای کودکانــه ات به کجـا رفته است ! خودت را میان کـدام روزها ، کـدام شب ها ، میـان کدام مسیـر کشــته ای ؟ اعتــراف کن ! هیـچ کس غریبـه نیست . قاضـی ، این متـهم و مقـتول ... همه خود توئی ! بگو میان کدام شــب ها ، گلــوله را روی قلـبـت ، روی قـدم ها و هـوس ها و بی کسی هایـت نشانه رفتی ! بی خیال همـه چیز شدی و اما دست آخــر ...
کشتی ! کشتـی که فقط مجــال گذشتن را از خودت گرفته باشی . کشتـی که آرزوهـا و قدم هایت روبـروی چشـم هایت به نالـه در آیند و مرگــشان را به خنــده ی مستـانه ای به جشــن بنشینی ! کشتی ! فقـط به این خاطر که تمام جوانیــت را با خودت جنـگیدی . کشتی که فقط این جنــگیدن حاصــلی داشته باشد . کشتی که پایانی داشته باشی بر این جنـگ ها و خود ویــرانـگــری ها !
گلـولــه ی اول ؛ نا پـخـته گی کودکانه را ...
گلـولــه ی دوم ؛ مرگ جـنـگ هـای جـوانی را ...
گلـولـه ی سـوم ؛ ناتـوانی دسـت ها را ...
اما حالا این جنـگ ها به رنـگ دیگری ادامه دارد و عذاب عدالتــت بیــخ گلویــت را سخت می فشـارد و مکــافات جنایــتت گــذر روزهایــت را لجـن بار . شهــابی به جایـگاه قاضی ، جامــه ی خونین به تـن کرده و شـهابی با دستــهای پـاک اما خــون آلــود .
زمانه دور می زند و ذهــن هر ثانیه هــزار تصویر را مرور می کند . کابــوس ها میــان روز هایند . چه چیزی باقـی مانده است ! کسـی زنده مانده ! کســی مرده است ! مــرگ و کشتــار هــر ثانیه روی صفــحه خالــی ذهن نقــاشی می شود . هــر ثـانیه هـزار چهـار پایه از زیر پاها پرتـاب می شود . طنــاب دار گلـوی زندگی را خـراش می دهد و نفس را بی معـنی . هـر ثانیه هـزار گـلوله به مغــز پر آشوب یک جنایـت کـار شـلیک می شود و صـدای خنده های مستـانه از سـر پیــروزی شنیده .
شب بلند است و پر است از اعتراف ، محـاکمه ، گلـوله ، جنـایت و خنـده های هرز و مســتانه . نفــس سنــگیــنی می کند و سـرفه امان نمی دهد . جنــایت از کجــا شروع شد ؟
فنـدک روشـن می شود و رقـص دود شروع . میان سیـنه گره می خورد و با هـزار حرف نا گفـته از سینه بیرون می ریزد . انـگار مافیـایی قدرتمـند نمی گذارد راز این جـنـایـت فـاش شود .
جـنگ های هـزار ساله پایانی نیافتند و محاکمه های ظالمانه اضــافه شدند . ذهـن پر است از خون و جـنایت و اعــتراف . مجــال تنفس نیست .
...
این ستـاره عاقبـت میـان تور کدام بچـه ی بازیـگوشی به دام خواهد افتاد ؟ این شیـشه به سنـگ کدام دیــوانه خُـرد می شود ؟
میان آرزو های خفتــه ام ، میان دو افــق ایستاده ام . نفــس یاری نمی دهد دیگر . کجاسـت زمــانه ی بی شکـلی ؟ میـان این کشتـار و مکـافـات از جنگ رهایی نیست !
پاکــی دست هـایم را می فهمم . خواهشـی کـور و تـاریـک را جایی میـان گنــگ ترین مختـصات روحم حس می کنم . خواهشـی که پـایـان این جـنـگ ها و مـکافـات را ضجه می زند ...
و سـکــوتــی ...
ســکــوتـــی به ســنــگــیـنـی لاشــه ی یــک مــرد .
" انســانی را در خــود کشــتم ،
انســانـی را در خـود زادم ،
و در سکــوت درد بــار خـویــش مـرگ و زنــدگی را شـنـاخـتــم ... "
مگر سـکوت حتما باید نشـانه ای چیزی باشد ؟ مگر تکــرار و مـــلال شاخ و دم دارد ؟
همبن است دیــگر ، خودم از پسش بر می آیم . شــهاب ، شــهاب است .
با همه ی بد اخــلاقی ها ، ســکوت و در هــم بودنــش.
- قلم غمگــین است ، قبــول ! اما این جا تنــها جلــوه گاه این غــم هاست . مگر من برای کسی نالیـده ام ؟
من مثل همیشه ام . که ای لعنــت به این مثل همیــشه که وقتی می گویم " مثــل همیشه ام " خیــال همه راحت می شود .
نقطه ی شروع " هیچ وقـــت ها " ، " هیـچ کــجا ها " ، " هـیچ هـا " کجاست ؟
- مگر عیبی دارد آدم دلــش برای خــودش تنــگ شود ؟ با خــودش بگوید ، بخنــدد ، هــرزگی کند و شب را تا صبح با خودش سرکند ! شــهاب گم شده است ، از خودش رفـت و مـن به دنبــالش !
اما همیــن جاست ، میــان همین خلــوت های شبــانه . میان همین نوشــته ها و کتــاب ها .
باید بگردم .
اما نه میان گذشــته ها ! نه میــان آیــنده هائی که به راهش بود ...
دل تنــگم برای خود خود شــهاب که می دانم ...
- به جهنــم ...
گم شده است به درک . باید شــروع کرد به کشتــن ! کسی باید کشــته شود تا کسی از نو زنـده شود . باید چرخیـد و هر آنچه از او باقی مانـده است ، نابـود شود . زنـده و مـرده اش را به گوری می اندازم . اگر پیـدایش کنم راهی جز کشتنش نیست .
شهابــی از نو متـولد می کنم ...
" این فصــل دیـــگری است ، که سرمایــش
از درون ،
درک صــریح زیبــایی را پیچیــده می کند .
یادش به خیــر پایــیز
با آن طــوفان رنــگ به رنــگ
که برپــا
در دیــده می کــرد.
مطلــب از ایــن قرار است :
چیــزی فســرده اســت و نمــی سوزد
امســـال
در سیــنــه ام ... "
نـه ! نـه به اندازه ی چشـم برهـم زدنـی است ، نـه مثـل بـاد مـی گـذرد .
" کند ، همچون دشنـه ای زنـگـار بـسـته
فرصــت ،
از بریـدگـی هـای خونـبار عصــب می گـذرد ... "
همه چیز میان دست های من است ، بین انگشتـهایم ، رقـص زیبایش را نمی بینی ؟ نه! نمی بینی!
نمی بینی و ندیدی که من چگونه نسیم وار از سر عمر خود گذشتم ، زمین خوردم اما دوباره ایستادم ، مغرور ، مثل همیشه . من برای ویرانی های رو به رو فرش قـرمز پهن کرده بودم ...
اما بگذار ، بگذار هنوز هم کسی نداند که من همه چیز را ، همیشه ، زیر این سایه لبخند ، به دنبال خود کشیده ام ، همه ی بیهودگی ها و دلبستگی ها و رنج ها را ...
بگذار هنوز هم کسی نداند که این حجم بیهوده زمان ، روی قفسه سینه ام چقدر سنگینی می کند . مهم نیست ، چون می دانم آخرش مثل تمام روزهای گذشته همه چیز را پشت این پرده ضخیم نابود می کنم و به چاهی می ریزم ...
و فقط خدای فراموشی آگاه است که پشت این سایه ی لبخند چه چـاه بـی انتـهائی است ...
مـی گــذرم ..
بگذار نیمه عمر باقی مانده ام را هم نسیــم وار بگذرانم ، مثل این که هیچ اتفاقی رخ نداده است ، نه آسمانی بود و نه مهتاب ، گاهی اوقات آسمان هم فراموش می شود .
و من آرام آرام بر می گردم ،
به همان کلبه ی بی رنگ و بی نشان خودم . دوباره تخته های چوبی سنگینی قدم هایم را حس می کنند و نفس هایم خاکستری تر از همیشه رویرویم به رقص در می آیند .
به سرزمین بی حصار خودم که هر قتل و کشتار ی در قلمرو اش آزاد است . کشتن زمان ، کشتن فکر و جنگ و ...عشق . این جا سلاخ خانه عشق و احساس است . نمی دانی دوباره قدم گذاشتن بیرون از این سرزمین ، بیرون از این سلاخ خانه متروکه و دوباره جدا شدن از این قاب زیبای دیوار چقدر دور و نا پیداست . می بینی من هم ، هم رنگ دیوار شده ام ، از جنس سنگ ، صلب با آرواره های سنگی برای دریدن هرچه فکر و جنگ و عشق است . زمین می خورم ، اما هر دستی را برای بلند شدن پس می زنم ، من قوی تر از این حــادثه هــام ...
همه چیز مثل حادثه ای گذشت ، 1387 ، پائیز و 20 سال از عمر .
87 با میراثی از جنگ ها و فکر ها و میهمان ناخوانده شبها ، سر درد . و یک جنگ مبهم ...
رو به روی دست های من چه چیز ایستاده بود ؟ گذشتــه ؟ تــرس ؟ فـاصـلـه ؟ یـا یـک حـجـم بـخـار آلـود و مـبـهـم ؛ این گذشته چه بود که در نبودش چه زخم هائی که نمی زد ، این ترس از جنس کدام دیوار بود که نمی ریخت و این فاصله ...
می دانم ، می دانم که چه می گویی ؛
می دانم که فاصله به اندازه ابرهای آسمان بود تا انسان های سرگردان زمین ، اما این فاصـله هیـچ بـود مـقـابـل فـاصـله مـن تـا زنـدگـی ، تا دوست داشتن ، فریاد من دیگر از زیر آوار این همه زمان و فاصله مثل پچپچه ای بیهوده و گنگ بود ...
می دانم چه می گویی ؛ اما فاصله ها شمشیر ها را از رو بسته بودند و این حجم تاریک و مبهم جنگ ، از پشت خنجر می زد . می دانی درد ، درد فاصله نیست ، میان این ظلمات راه به جائی نمی رفت .
من همه این ها را به دنبال خود کشیده ام ، همه روزها ، حادثه ها و رنج ها را ، اما جز خدای فراموشی هیچ کس از ...
میدانم دریائی که به آن زدم آشفته بود ، اما میان آشفته گی بی نهایت و امواج سر در گم ،
من
آرام آرام
رسـوب آسـایـش
رسـوب آسـایـش
رسـوب آسـایـش
رسـوب آسـایـش
رسـوب آسـایـش
را میان رگ هایم حس می کردم ، حتی میان سیـاهـرگ ...
زندگی میان دست های من جاری بود و آشفته گی دریا با همه ی ویرانگریش مرا می خواند و تو هیچ وقت این را باور نکردی ، باور نکردی که این دریای آشفته و بی مقصد هم می تواند گـریزگـاهـی باشد بـرای نـاگـزیـری . می دانستم طوفان بود و دریا بی پایان و هر خواهش آفتابی میان صد هزار آشوب و بلوا به خنده ای شبیه بود . اما من سلاخ رویاهام ، سلاخ پنجره ها و جنگ ها و باور این آسان نبود ، می دانم .
دوباره بلند می شوم ، من قد بلند می کنم . حتی با این زنجیر و لنگر که مثل آوار میان شن های دریا گیر کرده است . من بلند می شوم ، ادامه می دهم . بدون هیچ فکری ، جنگی ، صلب و سنگی ، مثل همیشه . دوباره روح من ، مبان کلبه ی زمخت و سنگین تن ام زندانی می شود و غریو سکوتی که همه ی صدا ها را میان خود گم می کند .
و حالا در شروع بیست و یکمین قدم از عمر ،
میان کلبه ی خودم ، روبروی دریچه دیوار ، به زوال عادی عمر خود نگاه می کنم و این رقص خاکستری نفس . روزها و شب ها نسیم وار در گذرند و من همه چیز را ، پشت سایه ی لبخند خودم پنهان می کنم و
هیـچ چیــزی را جـز به خـدای فـرامـوشــی نمـی سـپـارم ...
" جرعـه ای نوشیـدم و خشـکـیـد .
دریاچه ی شیـرین
با آن عـطــش که مـرا بود
بر نمـی آمد ،
می دانســتم ... "
من از سیاهی رگ ها متولد شدم . با سیاهرگ شناخته شدم . پا را فراتر گذاشتم ؟
با خودم میان یک جبهه ام . اما تضاد است میان دستهای لرزان من تا نگاه های بی سر انجام . با زمین و زمان می شود جنگید اما با ... نه ! نمی شود . کم کم انباشته می شوم گوشه ای از یک زندگی .
دلم می خواهد بگوید ملالی نیست ! اما این ماجرا حتی در نبودنش هم تکرار می شود ، اما نه تکراری . همه چیز را کنار می گذارم ، جز بودنی که تنها بودن این روز هاست . همه چیز را کنار می گذارم اما جایشان نه . مثل خاطره ای گرانبها همه جا با من است . برای روز مبادائی که شاید هیچ وقت نرسد . اما این غم ، از کجای این زندگی سرازیر است ؟
همه چیز را کنار می گذارم . قدم هایم را . برای روز مبادا ...
می دانم همیشه حرفهائی هست برای نگفتن . چشم هایم را می بندم و رد تمام تمام شدن های جهان را میان بازی رنگ ها و کیلومترها جست و جو می کنم.
من مردانه باختن را تمرین کردم . امان از باختن ! ... باختن !
تـمام حرفـــهائی که زده شد ،
تـمام راه هـــائی که رفته شد ،
تـمام قـدم ها ، تمام نگـاه ها ،
زنـگ تفریـحی بود ، استـراحت گاهی بود برای نفـس گرفتن .
که من هنوز هم ادامـه می دهم . دوباره افتـاده ام روی ریل . راه آهنـی که به خود خود شـهاب می رسد ...
و تـــو هم قدم با تمام بیــهودگی های من ، تکیه گاهی هستی که من زمین نخورم .
خســـته گی هایم را به دامــنت می ریزم و دوباره به راه می افتـم .
هنــوز هم دور می شوم ، فاصــله می گیرم . به کجا می روم نمی دانم ، اما من دیگر به زمین برنمی گردم .
جایی میان آسمان ها به دنبال راه خودم می گردم .
می چرخم میان بی تفـاوتی ها ، وقتی فاصـله ها روی رنــگ ها راه می روند ، می روم ...
که کجای این دنیای بی رمق قرار است این ســتاره خاموش سر بگذارد ،
از تناقضات ، آشفته گی ها ، از فاصله ها ، دور شود ،
میان کدام نفس ها قرار است ، از انجماد هزار ساله اش لحظه ای فاصله بگیرد ، بخندد ، گریه کند ، احساس کند ،
شــــعله ور باشـــــد گاهـــــی ...
یا هجوم آسمان ، زمین ، ریـــشخند ها ، زخم زبان ها ، خسته می شوم ، دلسرد می شوم ...
اما ادامه می دهم ، خسته گـــی هایم را برای تــو فریاد می زنم ،
آرامــم می کنی ، نــفـس می گیرم و دوباره کوله بار پراکنده خودم را جمع می کنم ،
تنهائی های خودم را یکی یکی از میان بی انگیـــزگی ها جمع می کنم و به راه می افتم ، به آسمان می زنم .
که راه من مقدس است ...
می روم تا مرز انــــزوا ، بیهودگـــــی و انجـــماد .
لحظه لحظه از زنده گــی دور می شوم و ذره ذره به شــــهاب نزدیک تر .
می روم تا مرز فراموشی هرچه که اسمش گذشــــته است ، هرچه که قرار است آیــــنده باشد ،
من دیگر برنمی گردم که همین روز ها هم ، هــزاران سال از زمیـن ، از زنده گـی ، از عشــق دورم ،
می روم تا بـــی نهایت آینه ها ، اسمش را بگذار دل مــــــردگـــی ...
و تــو هم قدم با تمام بیهوده گـــی ها ، زخم خـــوردگی های من شدی ،
که هر وفت دلسرد می شوم ، دوباره شـــروعم می کنی .
با دل گـــرمی هایت دوباره به آســمان می زنم ...
برای دور شدن ، فرامــوش شدن ، برای تبدیل شدن به یک سنــگ دور افتاده کهکشان ها ...
منجمد ترم می کنی ، تنــــها ترم میکنی . از نانوشــته ها پرم می کنی .
در ایــــن ازدحـــام حرفــــت کـــه می آیــــــد به بیــــــراهـــه می زنــــــم ...!
پاییر من! خوشحالیم را از آمدنت نمی توانم پنهان کنم . که چقدر آرام و بی سر و صدا آمده ای و هر روز از پنجره اتاق من را نگاه می کنی . صدای رعد و برق هایت ، صدای قطره قطره چکیدنت ، سمفونی زیبای قلبی است که سالهاست زیر آوار های خواب و خاک تپش های ناهماهنگ و آشفته اش را ادامه می دهد .
و چقدر زیبا و دلهره آور هستی وقتی که مثل من نا آرام و آشفته می شوی ، فضای قلب مرا تا کیلومتر ها وسعت می دهی و با من هم دلی می کنی . چنان گرفته می شوی و می باری که می ترسم ، می ترسم از این که برای تو هم - مثل قلب من – زمان بایستد ، حرکت نکند و سال ها و سال ها روی لطافت و شادابیت خاک بنشیند .
وقتی جلوی پنجره ، روبرویت می نشینم ، هیچ حرفی نمی زنم، حتی نگاهی نمی کنم ، می ترسم از اینکه شاید روی تنهائی قشنگت خراشی بیفتد تا همه چیز ، یکجا ، خراب شود . آن وقت است که دوباره آوار هزارساله ای روی قلب من می ریزد ، فقط جلویت می نشینم و چشمهایم زا می بندم ، می بندم تا ذره ذره روی پوستم جاری شوی و لحظه لحظه نزدیک تر . می خواهم این لذت فهمیده شدن را فقط برای خودم نگه دارم ، می خواهم صدایت ، قطره قطره چکیدنت و برگریزان زیبایت روحم را تازه کند و حداقل برای روزهای پیش رو سر پا نگهم دارد .
پاییز من ! اگر چرخش بیهوده زمین مجالم می داد روی تمام فصل های مزخرف سال خط می کشیدم و می نوشتم پاییز ! که با آمدنت همه چیز و همه کس را هزار رنگ می کنی و همه چیز از زیبایی تو به خواب میرود . و چه زیبایی مستانه ای است این روزگار شرابی رنگ !
می دانم ، می دانم که هوا سرد شده است ، اما باید راه سرما را کمی باز بگذارم ، تا نزدیکم شود ، حتی باید کمی یخ بزنم تا سرمای بیست ساله قلبم را حس کند و بفهمد . و می دانم که این پائیز آشفته ، سرمای پریشان کننده قلب من را خوب می فهمد .
پاییز من نمی خواهم به روزهای تمام شدنت فکر کنم ، نمی خواهم دوباره تمامی روزها و آسمانها روبروی قلب من بایستند ، اما این از همان محال های نا عادلانه ی واقعیت هاست . تو می روی و چنان جزیی از دور دست می شوی که تابستان و گرما و نفرت دوباره قد علم می کنند . طوفانی به پا می کنی و به رسم طوفانی بودنت ، خیلی تند از من دور می شوی .
اما حتی اگر نباشی هم من پاییزی بزرگ را توی قلبم نگه می دارم و برای دوباره آمدنت لحظه شماری میکنم . تا دوباره من و پاییز و یک دنیا حرف با هم روبروی پنجره بنشینیم و لدت فهمیده شدن را حس کنیم . و چه انتظار شیرینی است ، انتظار بی سرانجامی !
به تو . به تو که میروی . به تو که همیشه زیر لایه های نوشته هایم جریان داری و می روی . به تو که این روزها جرات اعترافت را پیدا کرده ام . با تو حرف می زنم . با تو . با تو که می روی . هر تیری که برخاست به سنگ هم حتی نخورد ، به ناکجا آباد رفت و میان تاریکخانه های پیچ در پیچ خاکستری مغز گم شد . نمی دانم اصلا می فهمی من از چی حرف میزنم و اصلا چه مرگم است ؟ نمی دانم آوار خواب را روی پلک هایم می بینی ؟ برایم از کتابها و فیلم ها داستان نیاور . من خودم زمین خورده این حرف هایم . قصه اش را برایم نگو . کوتاهم نکن . می بینی که تلاشم را می کنم . قوی تر شده ام . این را حس نمی کنی ؟ و این حرف ها را نمی توانم برایت بگویم ،.
بس است چیز هایی که باید از دست میدادم را از دست داده ام . این روی دل پا گذاشتن ها کار هر کسی نبود! به خدا نبود ! تمام گذشته هایم را مسخره کردم ، تحقیر کردم و دور انداختم .
در حال تبدیل شدنم . نه به یک دریا ، نه به یک آسمان ، نه به یک خورشید . به سنگ دور افتاده کهکشان ها. اصلا چه فرقی می کند ، من خودم را فراموش میکنم . من در حال مسخ شدنم به یک موجود . به یک موجود بدون دل ، بدون قلب !
چرا سربلند نمیکنم نمیدانم ! اما خوب می دانم می رسد زمانی که ( من میروم ) و نمی دانم به کجا اما می روم ، میترسم اما با قدرت پیش می روم و باز هم نمی دانم در کدام دور دست تاریخ ایستاده ای و من را نگاه می کنی . تبدیل شدنم را می بینی و می خندی ! تحقیر می کنی !
اما می بینی که من قوی می شوم و نه آبی دریاها وسوسه ام میکند و نه گرمای سوزاننده تشنه ام ، من به یک سنگ دور افتاده کهکشان ها تبدیل می شوم ، به یک موجود بدون قلب ، بدون دل ! آن وقت است که من می خندم ! با صدای بلند !
در آغوش خودم هستم . من خودم را در آغوش گرفته ام . نه چندان با لطافت ، نه چندان با محبت ، اما وفادار ، وفادار . پرتاب شدم روی تخت . خسته و کوفته . از این همه حرف زدن ، این همه شنیدن ، این همه مشقت ، این همه بازی .
محض رضای خدا یک لحظه ، فقط یک لحظه بروید بیرون ، از کاسه سرم تف شوید بیرون . ذهنم را خالی کنید . مرا کشیدند به اینجا ، پاهایم مرا کشیدند به اینجا ، هیچ چیزی فرمان نمی برد ، دستهایم مال من نیست ، فرمان نمی برند ، پاهایم به هرجا میروند . قلبم یخ زده است و هنوز به پایان نرسیده ام ، اما سراسر تکرار شده ام . هیچ حرف تازه ای برای گفتن و شنیدن ندارم . ناله نمیکنم . جیک نمیزنم . می خواهم منفجر شوم . برای انفجار و به لجن کشیدن دور و اطراف بهترین راه همین است ، جیک نزدن !
سرم ، خدایا سرم ، سرم کجا رفته ؟ سرم را جا گذاشتم ، میان آن همه خرت و پرت ، میان آن همه نوشته ، میان آن همه دود ، میان آن همه چرخ دنده . چشم هایم گم شده اند . اما جایشان نگذاشتم . من چشم هایم را هیچ جا ، روی هیچ کس جا نگذاشتم . چشمه چشمهایم خشک شد .
نگاهم روی کسی نماند . قلبم برای کسی تپش نکرد . دستهایم کسی را جست و جو نکرد . پاهایم برای کسی سگدو نزد و دلم برای کسی نلرزید . حالا همه شان عاصی شده اند . فرمان نمی برند . دیگر از ما گذشت . من خودم را در آغوش گرفته ام ، وفادار ، وفادار.
زندگی پر از خطوط درهم و خط خطی های بیهوده . سیگاری آتش میزنم و با ولع می کشم . " دوست داشتن " کار ساده ای نیست . این را با تمام وجودم دارم حس میکنم . لمس میکنم و می فهمم .
اما می دانم ، می دانم که یک روز پیدایت می کنم . میدانم که یک روز بالاخره این رویای بخارآلود و گنگ واقعی می شود . می دانم که یک روز می آیی از این کنج خیس تنفر آور جدایم می کنی . تمام ذهنم را تسخیر می کنی و مدام آزارم می دهی . تمام زندگی کسالت آورم سرشار می شود از هیجان به تو رسیدن . ذره ذره وجودم خلاصه می شود برای به تو رسیدن . تو را فهمیدن . تمام زندگی ام پر می شود از حسرت این که با زلفهایت تاب بخورم و در پیچ و تاب وحشی شان نابود شوم و نیست شوم . آن وقت است که تو از میان دستهایم ، از لای انگشتهایم ، از نگاهم ، تپش های مرگبار قلبم را حس می کنی .
پیدایت می کنم . بالاخره یک روز از میان کاغذ ها و نوشته ها ، از میان چرخ دنده ها و دودها ، از میان غیر زمینی ها پیدایت می کنم . ذره ذره وجودم عاشقت می شود و تو را می طلبد . هیچ چیزی توجهم را جلب نمیکند و به هیچ چیز خیره نمی شوم . با راه رفتنت زندگی میکنم . هیچ چیزی دلم را نمی لرزاند و برای عاشق تو شدن ، ذره ای و لحظه ای تردید نمی کنم .
پیدایت می کنم و یک لحظه از نگاه کردنت دست بر نمی دارم . در تو گم می شوم و در درونم از تو بتی می سازم . تا روزها پرستشت کنم و شب ها وقتی خوابی پشت پلک هایت زندانی شوم و چقدر لذت بخش است که مژه های چشمهایت میله های زندانم می شوند . نمی دانی وقتی پیدایت می کنم چه لذتی دارد دوست داشتنت و نمی دانی چه ابدیتی به من می بخشی ...
پیدایت می کنم . از لابه لای این کلمات ، این کتاب ها ، از لابه لای ورق های "همنوایی شبانه ارکستر چوبها " ، " بوف کور " ، " بیگانه " ، " تونل " ، " سمفونی مردگان " ، " سقوط " و این همه کتاب که در غیاب تو سرگرمشان شدم . از میان ترانه های داریوش ، از فاصله های بداخلاقی ها و سیگارهای پشت سر هم و پرسه های بلا تکلیفی . از میان زنگ های تفریح ، از میان گذشته های مزخرف و آینده ی سگی . از فاصله پیک ها و اوج مستی و هرزه گویی ها . از میان اشک های یاغی و خشم های فرو خورده.
پیدایت می کنم . در تو نابود می شوم و دوباره شروع می شوم . جزئی از زیستنت می شوم . معنا و انگیزه ی لحظه های پوچم می شوی . قلبم را که از نفرت و دود پر شده بود خالی می کنی . بیا ، بیا که دیگر خیلی دیر شده است . بگذار حداقل برای یکبار که شده تصورت کنم . بیا که دیگر نه تابی برای ماندن مانده و نه انگیزه ای برای رفتن و نه راهی برای برگشت .
باید گریز گاهی باشد . گریز گاهی از همه درد ها . دردی بالاتر از همه درد ها ، افیونی برتر از همه چیز ، خوابی واقعی تر از بودن . باید پیدانت کنم . می بینی پوچ شده ام . تو خالی و معلق . بی وزن تر از همیشه . فقط تو مانده ای . باید گریزگاهم را پیدا کنم . باید پیدایت کنم .
" همه ی لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد،
پروازی نه !
گریزگاهی گردد ... "
(( آينده اي براي من و تو وجود ندارد )) . برايش قابل تحمل نيست . نميدانم چه طور مي شود به او فهماند كه هركس از اين خيالبافي ها در زندگي اش مي كند و بعد هم يك جوري با خراب شدن آنها كنار مي آيد .
نميدانم تا كي هستي و تا الان براي چي باقي مانده اي ؟ نميدانم دنبال چه ميگردي و به چي دلبسته اي! با اينكه هيچ تعهدي به ماندن نيست ، ولي تو هنوز به ادامه ايمان داري . من و تو هيچ ربطي به هم نداريم . تو پر از شور جواني و انرژي ، من اما انگار سالهاست پير شده ام .
گاهي ازت متنفر ميشوم و گاهي عاشقت . گاهي تمام زندگيم مي شوي و گاهي مانع زندگي ام . از رفتن و نبودن كافي بود حرفي بزني ، اشاره اي كني تا در موج بي تفاوتي من غرق شوي و كافي بود از برگشت حرفي بزني تا من در كنار خودم تو را از ياد ببرم .
بعضي وقت ها كه مثل رواني ها آرزو مي كردم زنگ نزني ، وقتي هيچ كدام از زنگها مال تو نبود ، بعد از هفت هشت ساعتي ديگر به هيچ چيز فكر نميكردم جز تو و هيچ چيز نمي خواستم جز اينكه صداي زنگي كه بلند شد مال تو باشد . وقتي به جاي رژلبت روي دستم نگاه مي كردم دلم مي خواست به هيچ چيز فكر نكنم ، نه به روزهائي كه رفتند و نه به روزهائي كه مي آيند . اصلا دلم نمي خواست فكري وجود داشته باشد .
ميدانم من هيچ وقت تنهائي قشنگت را پر نكردم . اما تو هنوز هستي ، ثانيه ها ميگذردند و تو لحظه لحظه به من نزديك تر مي شوي . ذره ذره جزئي از من ، اما ...
صداي پاهايت مي آيد . به پنجره خيره ميشوم و سيگاري آتش مي زنم . جز تاريكي و خطوط موازي سقوط چيز ديگري نيست . صورتم را روي شيشه پنجره فشار ميدهم . بي توجه و دغدغه اي نسبت به جهان ، يا از آن هم بدتر تو را اصلا نمي ديدم . هيچ چيز تغيير نكرده است . هيچ چيز .
همه چيز مثل اين است كه ما دو تا در تونل هاي موازي زندگي ميكنيم و هيچ وقت نميفهميم كه اين تونل ها تمامي ندارند . مثل اين است كه بعد از " هرگزي " به هم برسند . چه پندار ابله هانه اي! تونل هاي من و تو موازي هستند و هميشه و هميشه و هستند .
از دور تماشايت ميكنم ، با هم ميخنديم و مي رقصيم . اما از پشت ديوارهاي تونل كه گاهي شيشه اي ميشوند و گاهي سنگي . اما هميشه و هميشه بين من و تو ديوار هست .
و حالا از اين به بعد ، اين بي سرانجامي همين طور ادامه پيدا ميكند . آن هم به دو سوي مختلف ، يكي رو به بالا ، روبه دوست داشتن و ديگري رو به پائين ، به ته بيزاري از خود . زندگي من و تو پر است از اين تونل ها . احساس ميكنم سرنوشت من بي نهايت تنها تر و منزوي تر از آن است كه قبل از اين فكر ميكردم . قرار نيست اتفاقي بيفتد ، اما بگذار همين طور ادامه پيدا كند .